۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

خیمه شب بازی در بیدادگاه متهمان انقلاب مخملی

بلاخره پرده سوم از خیمه شب بازی حکومت برای فریب افکار عمومی و تارو مار کردن اصلاحات در ایران کلید خورد و در نمایشی کثیف متهمان که بسیاری از آنها را چهره های شاخص سیاسی تشکیل میدهند توسط دادستان مزدور بیت رهبری سعید مرتضوی برای کامل کردن کودتای انتخاباتی شوی تلویزیونی براه انداخت و از ابطحی و عطریانفر اعترافاتی گرفت که همه میدانند در چه شرایطی مجبور به آن شده اند. اگر نبودند کسانی مثل امید معماریان، علی افشاری، هوشنگ اسدی، آیت الله شریعتمداری، سحابی و بسیاری دیگر که امروز آزادانه از دوران زندان و شکنجه ها می گویند شاید این بازی کثیف برای عده ای قابل باور میشد ولی کشته شدن بسیاری از جوانان در طول دوره زندان مثل روح الامینی، اعرابی و بسیاری دیگر برای همه روشن ساخته است که روند اعتراف گیری در زندانهای جمهوری اسلامی با چه شرایطی توام می باشد. آیا اعتراف گیری از همسر سعید امامی را می توان فراموش کرد؟ آیا روشهای غیر اخلاقی و غیر انسانی آملی بازجوی همسر سعید امامی را می توان فراموش کرد؟ وقتی می شنوی که تیم بازجویی از چهره های سرشناس سیاسی همان تیم بازجوی متهمان قتلهای زنجیره ای هستند آیا می توان باور کرد که متهمان در شرایط عادی به کیفر خواست خنده دار تنظیمی دادستان اعتراف کرده اند. چگونه است که فعالین سیاسی که برخی در همان شب انتخابات بازداشت شده اند و اصلا از روند شمارش، نتیجه و نحوه اعلام و حتی وقایع بعد از انتخابات اطلاعی نداشته اند و در تمام مدت در زندان بوده اند میتوانند از صحت انتخابات و عدم تقلب در آن سخن بگویند. چگونه میتوان باور کرد که ابطحی در مدت بیش از یک ماه با جثه ای فربه به فردی چنین ضعیف و لاغر تبدیل شود. این سخن که توسط یکی از نمایندگان مجلس از قول همسر ابطحی گفته شده که به او قرص های روان گردان داده شده را به راحتی از روی تصاویر میتوان اثبات کرد.
با عطریانفر چه کرده اند که عضو شاخص کارگزاران و نزدیک ترین فرد در این حزب به هاشمی سخن از ولایت مطلقه می کند و سعی در استحکام جایگاه ولی فقیه می نماید. آیا واقعا این فرد همان عطریانفر پیش از انتخابات بود؟ چرا او گفت که هنوز افرادی در جمع ما هستند که آمادگی این را ندارند که این اعترافات را بکنند. مگر در زندانهای انفرادی و بازجویی های طولانی مدت مجالی برای مباحثه میان زندانیان وجود دارد که عطریانفر به جای دیگران این حرف را میزند! شاید هم او داشت به زبان اشاره می گفت که آن افراد مقاومت بیشتری در مقابل بازجویان و اعتراف گیران داشته اند و بلاخره در آینده ای نزدیک معترف خواهند شد. شیوه غیر اخلاقی بازجویان در جمهوری اسلامی بارها و بارها برملا شده و افراد تحت بازجویی بعد از خارج شدن از زندان کلیه حرفهای خود را تکذیب و تاکید کردند که این سخنان در شرایط شکنجه روحی و جسمی اخذ شده است.
نکته دیگر اینکه خواسته ها و شعارهای مردم دیگر فراتر از رای و موسوی وتقلب رفته است و مردم از انتخابات عبور کرده اند و نظام را به چالش کشیده اند. شعارهای مردم در پنجشنبه گذشته مبین این ادعاست که مردم دیگر اصلاحات را پشت سر گذاشته و خواهان تغییر نظام هستند. استقلال آزادی جمهوری ایرانی شعاریست که مطالبات جدید مردم را به خوبی نشان میدهد و هشداری است به رژیم که در صورت ادامه روند امروز خواستار تغییر قانون اساسی و نوع حکومت هستند. لذا معترف شدن چند اصلاح طلب به توطئه نمی تواند مردم را از خواسته های منطقی و بر حقشان منحرف کند.
نکته آخر اینکه ننگ بر شما آقای شاهرودی که ویرانه ای را که تحویل گرفتید ویرانه تر تحویل دادید. در بیدادگاهی به نام دادگاه و در حوزه تحت اختیار شما مرتضوی قاضی القضات قاتل مردم و مطبوعات صحنه گردان کودتا شده و شما تنها نظاره گر بی دست و پایی هستید که توان مدیریت مجموعه خود را ندارید. ننگ بر شما که در جایگاه مقدس قضا به اسم خدا و دین خدا عدالت ذبح می شود و شما تنها منصب نمایشی آن را یدک می کشید.

به یاد دوست عزیزم ساتیار امامی که هر کجا هست جایش سبز

ساتیار عکاس خوب و دوست داشتنی و هم دانشگاهی عزیزم، کسی که شاید نصف دانشگاه به خاطر خصایل نیکش می شناختندش. شنیدم که متهم به همکاری با دشمنان!!! شده است. وظیفه یک عکاس خبری چیزی جز ثبت وقایع روز جامعه است؟ ثبت این لحظات اگر با هدف نشر آن وقایع نباشد پس برای چیست؟ آیا وظیفه یک عکاس اینست که تنها به دنبال مقامات مملکتی بدود و از دیدارها و سخنرانی های نمایشی و فرمایشی آنها عکس بگیرد. آیا این فرد چیزی جز یک مزدور خواهد بود. ولی آیا ساتیار هم چنین بود؟ که اگر بود در همان بنگاه دروغ پراکنی فارس می ماند و الان به جای متهم در این بیدادگاه کذایی به جای متهم در مقام خبرنگار و عکاس ارشد فارس از متهمان عکس میگرفت. ولی خوشبختانه او فردی آزاد اندیش و صاحب نظر در کارش بود که به حکم وظیفه با عکس هایش به روشنگری می پرداخت. ساتیار عزیز این نیز بگذرد. یادت هست قرار بود در هواپیمای حامل خبرنگاران که سقوط کرد باشی ولی به فضل خدا به دلیلی نبودی و الان جامعه از فیض حضورت مستفیض. پس محکم باش و آزاده و به حکمت و بزرگی خدا ایمان داشته باش. به امید آزادیت از بند دژخیمان حکومت متعفن فقیه.

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

گزارشگران بدون مرز از مرگ روزنامه‌نگار ایرانی خبر داد

سازمان گزارشگران بدون مرز از کشته شدن علیرضا افتخاری، خبرنگار سابق روزنامه ابرار اقتصادی در جریان ناآرامی‌های اخیر ایران خبر داده است.
به گزارش «بی‌بی‌سی»، بر اساس بیانیه گزارشگران بدون مرز که یک سازمان مدافع حقوق روزنامه‌نگاران و آزادی بیان است، آقای افتخاری درتاریخ ٢٥ خرداد بر اثر اصابت ضربات باتوم بر سرش و خونزیزی مغزی درگذشته است.این سازمان می‌افزاید جنازه این روزنامه‌نگار ٢٩ساله بیست و دوم تیر به خانواده اش تحویل داده شد.بر این اساس، علیرضا افتخاری نخستین روزنامه‌نگار ایرانی است که در خشونت‌های پس از انتخابات ریاست‌جمهوری این کشور جان خود را از دست داده است.

اولین شهید نماز جمعه تاریخ ایران به دست حکومت: مصطفی کیارستمی

مصطفی کیارستمی در حاشیه نمازجمعه با ضربه‌ باتوم به سرش مصدوم شده و چند ساعت بعد به شهادت رسیده است. مصطفی کیارستمی، ۲۲ ساله، در نمازجمعه ۲۶ تیر ماه گذشته که به امامت هاشمی رفسنجانی برگزار شد، در مقابل دانشگاه تهران توسط نیروهای بسیجی و لباس شخصی مضروب می‌شود. نیروهای سرکوبگر دولت کودتا با باتوم به شدت بر سر این جوان برومند می‌کوبند، به نحوی که وی دیگر قادر به برگشت به منزل نبوده است. در نتیجه به ناچار با مادرش تماس می‌گیرد و تلفنی از وی درخواست کمک می‌کند. پس از آنکه مادر مصطفی او را به خانه باز می‌گرداند، متوجه وخامت حال وی می‌شود و پسرش را به بیمارستان کسری تهران منتقل می‌کند. اما این جوان بی‌گناه به علت خون‌ریزی مغزی ناشی از اصابت باتوم، همان شب فوت می‌کند؛ اما علت مرگ او، سکته‌ی مغزی اعلام می‌شود. پیکر این جوان شهید، روز شنبه بعد در گورستان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

یابود ندا و سایر شهدای سبز در بهشت و گزارشی از مصلا و سطح شهر

امروز حدود ساعت 4 به بهشت زهرا رسیدم، ماشین را جایی پارک کردم و پیاده به سمت قطعه 257 به راه افتادم. عده ای از مردم در خلاف جهت حرکتم میدویدند و میگفتند که یگان ویژه به مردم حمله کرده است. باورم نمی شد حتی در بهشت زهرا هم از تجمع مردم جلوگیری کنند. به حرکتم ادامه دادم و به قطعه رسیدم. جمعیت زیادی جمعه شده بودن و بسیاری هم در قطعات مجاور ایستاده بودن و شعار میدادند. یگان ویژه و آرایش حمله داشت و به مردم نزدیک میشد. بعد نثار فاتحه ای بر سر مزار شهدا نیروی انتظامی فشار بر مردم را بیشتر کرد. از مردم خواستند که متفرق شوند. ولی کسی گوشش بدهکار این حرفها نبود.

یک بار حمله و فرار مردم و بعد از آن سر و کله تعدادی روحانی پیدا شد. آیت الله موسوی تبریزی، هادی غفاری و یک نفر دیگر که نشناختم با شعارهای مردم به قبر ندا و سایر شهدا نزدیک شدند. مردم شعار میدادند و بر سینه می کوبیدند. لحظاتی بعد دوبار به مردم حمله شد و جمعیت به قسمت شمالی قطعه رفتند که کروبی را دیدم میان جمعیت به سمت قبرها میرود. مردم برای کروبی شعار حمایت دادند و به سمت قبرها روان شدند. ولی دریغ از یک جو انسانیت و شرف و غیرت که در این جماعت نظامی وجود داشته باشه. جلوی چشم کروبی وحشیانه به مردم حمله کردند. دختری که روسری از سرش افتاده بود با حالتی گریان سرش را گرفته بود و از میان انگشتانش خون بیرون می ریخت. حداقل 5 نفر دیگر را دیدم که سرشان شکسته بود. حملات ادامه داشت و مردم حین دویدن پاهایشان به بلوک های ایستاده سر مزارها گیر میکرد و زمین می خوردند و سگان وحشی ولایت از این اتفاق سوء استفاده کرده و درهمان حال مردم بر زمین افتاده را میزدند. بلاخره مردم را از قطعه 257 متفرق کردند ولی از قسمتهایی دیگر دوباره مردم وارد قطعه میشدند ما که در ضلع شمالی بودیم به سمت دیگر بهشت زهرا رانده شدیم چون هدف از آن حمله همین بود و مدام نیروها مردم را دنبال میکردند. مردم حسابی شعار دادند تا اینکه سرو کله بسیجیهای مزدور پیدا شد که هر کدام نوع خاصی باتوم در دست داشتند. عده ای باتومی شفاف و ژله ای مانند، عده ای چوب، عده ای باتوم سبزو بعضی هم باتومهای فنری! خلاصه با آمدن آنها انگار یگان ویژه دستور به عقب نشینی داشت. بسیجیها دنبال مردم کردند و مردم را درقطعات مجاور و خیابانها ی شمالی قطعه کتک میزدند. تصمیم گرفتم از بهشت زهرا خارج شده به مصلا بروم. در بیرون بهشت زهرا در بخشی که جاده از سطح زمین ارتفاع زیادی دارد و داخل بهشت زهرا از آنجا پیداست نیرویهای پلیس با باتوم به ماشینها میزدند که حرکت کرده و نایستند. در همین حین که خونم هم بسیار به جوش امده بود برای نیروهای چماق دار و باتوم دار جوری که ببیند دست زدم وگفتم خوشا به غیرتتون! که به ناگاه یکی که انگار بهش برخورده بود دنبال ماشین کرد و با باتوم به عقب ماشینم کوبید که صلاح نبود بیاستم و رفتم...
به اطراف مصلی رسیدم. در یکی از فرعی های مهناز پارک کرده و به سمت مصلی رفتم. سیل جمعیت از هر طرف روان بود. حدود ده دقیقه ای به شش مانده بود. مردم در پیاده روها تجمع کرده بودند که از خیابان قنبرزاده (خیابان شرقی مصلا) عده زیادی موتور سوار یگان ویژه با سر و صدا وارد عباس آباد شدند. از جلوی در اصلی مصلا که در تصرف نیرویهای پلیس بود حمله به مردم شروع شد و موتور سوارها در پیاده روها دنبال مردم میکردند. جالب بود که مردم حین دویدن شعار مرگ بر دیکتاتورشون قطع نمی شد. تا سر مهناز دنبال مردم کردند و در آنجا آرایش دفاعی به خود گرفتند گویی که قصد نداشتند جلوتر بیان. خیابان عملا بسته سده بود و ماشین ها هم بوق ممتد را برای حمایت از تظاهر کنندگان قطع نمی کردند. داخل خیابان مهناز مردم به صورت دسته های چند ده نفره تجمع میکردند و شعار میدادند و به محض حمله پلیس به داخل کوچه میرفتند. دود غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود و سطلهای آشغال برای مقابله با گاز اشک آور در آتش می سوخت. چند بار تعقیب و گریز مردم و ماموران پیش آمد و لی مردم قصد ترک خیابانها را نداشتند عده ای به سمت ولیعصر میرفتند. عجیب بود که موبایلها خیلی خوب کار میکرد و من در حال گزارش آنلاین به چند تا از اقوام دوستان بود. همکاری اهالی محل هم خیلی جالب بود عده ای بطری آب بین مردم توزیع میکردند، عده ای دربهای منازلشان را باز گذاشته بودن که مردم حین فرار به داخل منازلشان بروند و عده ای شیلنگ آب برای استفاده عموم گذاشته بودند. شعار معروف مجتبی و مرگ بر دیکتاتور و شعار جدید "خامنه ای قاتله ، ولایتش باطله" ... هم قطع نمیشد که بسیجی ها با باتوم به مردم حمله کردند من و عده ای دیگر داخل کوچه ای دویدم و بسیجیها به دنبالمون! که به تل سنگ و مصالح ساختمانی رسیدیم و حالا ما هم مسلح بودیم! بسیجیها جرات نکردند جلوتر بیان چون باران سنگ رو سرشون می بارید. در انتهای کوچه فکر کنم یوسف زاده بود که سرش ایستگاه مترو دارن میسازند مرد شعار میدادند و لاستیک آتش زدند. از سر مهناز تا سهروردی در اشغال مردم بود و نیروها از دور هر از گاهی چنگ و دندان نشان میدادند و حمله ای میکردند تا از میزان مقاومت مردم ارزیابی داشته باشند. که مردم باسنگ جواب دندان شکنی به آنها میدادند. چند با موتور سوارها تا نزدیکی مردم آمدند ولی با سنگ پرانی مردم عقب رفتند ولی شاید بیش از 10 بار گاز اشک آور شلیک کردند و مردم هم اونها رو به مسافتی دورتر شوت میکردند.
تا اینکه جنگ اصلی شروع شد. یک تویوتای وانت با تعدادی گاردی با سرعت سرسام آوری به سمت ما آمد. ولی فکر کنم فرماندهشون که یک سرهنگ بود وسط راه از کرده خودش پشیمون شد ولی نه را پس داشت نه راه پیش! باران سنگ بود که بر سر نیروها و ماشین باریدن گرفت. راننده که کنترل ماشین از دستش در رفته بود با حرکات مارپیچی به خیابانی پیچید و نزدیک بود در همان حین یکی از تظاهر کننده ها رو زیر بگیره که به خیر گذشت. و با ترمز شدید ایستاد ولی باران سنگ همچنان ادامه داشت. چند تا دختر جیگردار در این صحنه چنان با حرارت سنگ پرت میکردند که من کیف کردم. دوباره ماشین حر کت کرد و به سمت مردم آمد و اینبار هم به خاطر اصابت سنگها به شیشه راننده امکان دید درستی نداشت و نزدیک بود بیاد توی پیاده رو. سرهنگ فرمانده که دستش خونی بود تصیم گرفت فرمان عقب نشینی بده و ماشین به سرعت دور شد. چند دقیقه بعد بسیجیهای وحشی با موتور حمله کردند که حسابی سنگ خوردند و دو تا موتورشون از بقیه جا ماند. مردم هم حسابی از خجالتشون با سنگ دراومدن. من خودم تا حالا به گنجشک هم سنگ نزدم ولی به خدا امروز احساس میکردم که دینم رو به شهدای جنبش ادا کردم سنگی که در دست داشتم پرتاب کردم و محکم به کمر یه بیسجی خورد. اون لعنتی هم منو دید و با موتور دنبالم کرد. ولی باران سنگ مردم مانع از نزدیک شدنش شد. دو تا موتوری جامونده اسلحه کشیدند به سمت مردم و هوایی شلیک کردن که مردم رو بترسونند ولی کو ترس تا اینکه یکیشون اسلحه رو به سمت مردم گرفت و شلیک کرد که ایندفعه همه فرار کردند. از کوچه های بالایی هم بسیجیها ریختند و مردم رو محاصره کردند دیگر ماندن جایز نبود. سوار ماشین شدم و حرکت کردم. در کوچه ای بسیجیها به در منزلی که چند نفر در آن پناه گرفته بودند حمله کردند و با لگد به در می کوبیدند... سر آپادانا، سهروردی، و شهریعتی - دولت هم شلوغ بود بوی دود و آتش همه جا را پر کرده بود ولی نکته جالب این بود که به علت مجتمع نبودن مردم درگیری ها پخش شده بود و نیروهای تا بن دندان مسلح حکومت یارای سازماندهی و فشار بر روی یک نقطه را نداشتند ونوعی کمبود نیرو امروز احساس می شد و مردم راحت تر می توانستند درگیر بشوند. خلاصه امروز روزخاطره انگیزی در جنبش سبز بود تهران یک صدا آزادی را فریاد زد و یاد شهدایش را گرامی داشت. به امید پیروزی

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

شهید سجاد قائد رحمتی

تاریخ تولد:اول فروردین 1368 تاریخ شهادت:31 خرداد ساعت 6 بعدازظهر محل شهادت:حوالی ایستگاه مترو نواب. ساکن شهرستان درود که برای کار و کمک به معاش خانواده به همراه پسر عموی خود به تهران آمده بود. که در نهایت تنگدستی و با کمک بستگان 4میلیون تومان برای تحویل جسد به مزدوران دولت کودتا پرداخت شد.

سجاد اهل شهرستان دورود استان لرستان می باشد و به همراه خانواده اش در این شهر زندگی می کرد در تابستان به علت فقر خانواده اش به تهران برای کار رفته بود در تظاهرات به همراه پسر عمویش شرکت می کند پسر عمویش در حال فیلم گرفتن از تظاهرات بوده که میبینه مردم میگن یه نفرو کشتن با موبایل به سمت فرد کشته شده میره وقتی میبینه که اون شخص سجاده فیلم قطع میشه برای تحویل دادن جنازه به خانواده اش در اوج فقر چهار میلیون طلب میکنند و با یاری مردم دورود این پول فراهم میشه و جنازه رو تحویل می دهند

video

حضور لباس شخصی ها در تاریخ ایران

متاسفانه اندیشه ای که منجر به بروز و ظهور پدیده لباس شخصی ها در تاریخ ایران می شود در فرهنگ حاکمان نهادینه شده و هر حکمرانی به اقضای شرایط خود عده ای از اراذل و اوباش را با عناوین مختلف به دور خود گرد آورده تا در موقع لزوم از آنان برای برهم زدن معادلات سیاسی و سرکوب مردم استفاده کند. ولی وجه مشترک لباس شخصی ها سر سپردگی آنها به حکومت وقت است که با تطمیع بوسیله پول و رانتهای مختلف حاضر به ارتکاب هرگونه جنایتی می شوند. از مهمترین علل استفاده از لباس شخصی ها هم این است که چنین وانمود شود که اینان افرادی از بطن جامعه و مردم عادی کوچه و بازار هستند که طرفدار وضع موجود بوده و خود به صورت خودجوش برای برهم زدن تجمعات، کتک زدن مردم، بر هم زدن نظم و آرامش و امنیت اجتماع، حمله به اماکن عمومی، حمله به سران جناح رقیب و غیره وارد صحنه می شوند ولی به علت عدم وابستگی ظاهری شان به سازمانی خاص قابل پیگرد قانونی نیستند ولی آزادند که هر کر خواستند بکنند. شباهتهای رفتاری و ظاهری شعبان جعفری و دارو دسته اش در قبل از انقلاب و لباس شخص های بعد از انقلاب از زهرا خانم تا حسین الله کرم و مسعود ده نمکی و حاج بخشی و غیره شاهد این مدعاست که همگی با شعار وطن پرستی و شهاه دوستی و ذوب شدگی در ولایت در صحنه حاضرند تا وضع موجود را به هر شکل که شده به نفع عامرین خود عوض یا حفظ نمایند.






















کهریزک، گوانتاناموی ایران

بازداشتگاه کهریزک متشکل از چند سوله است که در شهرسنگ، از توابع شهرری استان تهران قرار دارد و حدود سال ۱۳۸۰ برای اولین بار در عملیاتی موسوم به "جزیره" با هدف پاکسازی منطقه خاک سفید تهران مورد بهره برداری قرار گرفت. پس از انتصاب سردار رادان به فرماندهی تهران بزرگ، این بازداشتگاه که در سطحی پایین تر از زمین قرار دارد و امکان هواخوری برای زندانیان وجود ندارد برای نگهداری و شکنجه بازداشت‌شدگان طرح ارتقای امنیت اجتماعی و به طور مشخص طرح اراذل و اوباش استفاده می شد.
در سالهای گذشته بازداشتگاه کهریزک به محل جمع آوری معتادان و آن طور که مقامات قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی می گفتند، اراذل و اوباش، تبدیل شده بود اما پس از کودتای انتخاباتی 22 خرداد بسیاری از بازداشت شدگان به این بازداشتگاه سوله ای که فاقد هرگونه امکانات اولیه بهداشتی و رفاهی است منتقل شدند. بر اساس گزارش ها و گفته های شاهدان عینی بازداشت شدگان در بدو ورود به این بازداشتگاه به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و روزهای متوالی بدون غذا نگهداری شده اند. همچنین گزارش شده است که در این بازداشتگاه مخوف برای شکنجه زندانیان بدن‌ها را خیس می‌کنند و بعد با شلنگ و سیم، بازداشت‌شده‌ها را کتک می‌زنند تا درد تا عمق جان آنها نفوذ کند.

سایت موج آزادی به نقل از شاهدان عینی گزارش داده است : در یک سوله‌ 200 متری بدون وجود دستگاههای تهویه‌ هوا، چندین معتاد کراکی که امیدی به زنده ماندن آنها نیست و بدن‌هایشان کرم گرفته، دراز به دراز بر روی زمین افتاده‌اند؛ و در کنار آنها، بازداشت شدگان نگهداری می‌شوند. بازداشت‌شده‌ها حدود 100 نفرند که به این محیط غیر بهداشتی با هوای نامطبوع منتقل شده‌اند. آنها صف می کشند تا بتوانند از زیر در، ولو برای دقیقه‌ای از هوای بیرون تنفس کنند.
به گفته بازداشتی های تازه آزاد شده از کهریزک، هر روز صبح سردار رادان به این محل سرکشی می‌کند و خود شخصا هر روز چند نفر از بازداشت شدگان را مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار می‌دهد. بهترین ابزار شکنجه در دست رادان، شلنگ است. وقتی صبح هر روز صدای هلیکوپتر می‌آید، بچه‌ها به خود می‌لرزند و می‌فهمند که رادان آمده است.
بر اساس همین گزارش یکی از بازداشتی‌ها در اثر برخورد باتوم به سرش، کم کم بینایی خود را از دست داد؛ ولی با این وجود شکنجه‌گران کهریزک او را از این محل غیر بهداشتی خارج نکردند. دو روز قبل از آزادی، بازداشت‌شدگان به اوین منتقل می‌شوند و فردی که بینایی خود را از دست داده بود، در اتوبوسی که به سمت اوین در حرکت بود، بر روی پای یکی دیگر از بازداشت شدگان جان سپرد.
محمد کامرانی و محسن روح الامینی دو جوانی هستند که در این بازداشتگاه به شدت شکنجه شده و بر اساس گزارش ها زیر شکنجه جان خود را از دست داده اند. هر دوی آنهابه گواهی پزشک و خانواده شان آثار شکنجه بر جسمشان نمایان بوده و دچار بیماری عفونی نیز شده بودند. اما قاضی مرتضوی دادستان تهران اعلام کرده است که این دو جوان از قبل بیماری مننژیت داشته اند. این درحالیست که وزیر بهداشت شیوع بیماریهای عفونی در بازداشتگاه ها را تایید کرده است.
پایگاه اینترنتی امیرکبیر تعداد بازداشت شدگان منتقل شده به کهریزک را 140 نفر عنوان کرده است اما هنوز مشخص نیست تاکنون چه تعداد در این بازداشتگاه بوده و چه تعداد جان خود را در این بازداشتگاه از دست داده اند.
فردی که با نام مستعار یاوری خود را معرفی کرده ومدعی است از کهریزک آزاد شده است در وبلاگ خود نوشته:
"اصلا جا نبود که بشینی تمام در و دیوار خون بود تو این اوضاع و احوال کسانی که تو اتاق بودند شروع به گریه و زاری و ناله کردن و گفتن یک نفر مرده. صدا از ته اتاق میومد ولی همه به هم چسبیده بودیم و نمیتونستیم تکون بخوریم. نگهبانای لباس شخصی اومدن تو و لامپارو شکوندن در تاریکی مطلق شروع کردن زدن. هر کی جلو دستشون بود میزدن نیم ساعت حسابی کتک زدن. چند نفر از شدت کتک خوردن به کما رفتن شاید هم مردن. بعدش چند تا چراغ قوه روشن کردن وانداختند تو صورت ما ها گفتند اگه صداتون دراد این باتوم ها رو میکنیم.. باورم نمیشد. فکر میکردم دارم کابوس میبینم صادق که انگار ارشدشون بود جنازه اون کسی رو که مرده بود رو برداشت و تکیه جنازه رو داد به دیور چراغ قوه رو انداخت رو صورتش گفت ما حکم کشتن شما رو داریم و... گفت شما محاربه هستید. میدونید محاربه یعنی چی. یه نفر از اون جلو که پسری بود حدود 16. 17 سال سن داشت گردنش رو گرفت به اینا بگو محاربه یعنی چی! گفت نمیدونم. گفت غلط کردی ندونی ! شروع کرد به زدنش گفت بگو. بگو بگو. اونقدر زدش که از حال رفت. میگفت یعنی شیطان. یعنی خطا کار. انقدر زدش که چند نفر شدیدا اعتراض کردن. که اونها هم در حد مرگ کتک خوردن
بر اساس گزارش این شاهد عینی به بازداشت شدگان گفته بودند که از مسواک و توالت خبری نیست و باید در همان سوله ها رفع حاجت نمایند."
رضا یاوری خبر از کشته شدن 4 نفر در سوله ای که بوده داده و نوشته است: "هیچ آدم سالمی بین ما نبود و همه خون یا رو صورتشون لخته زده بود مثل من. یا چشمشون باد کرده بود مثل من. یا مثل خیلیا دست پاشون شکسته بود. به دلیل تاریکی مطلق من خیلی ها را نتونستم ببینم وقتی که در رو باز میکردند با دیدن نور چشممون شدیدا احساس ناراحتی عجیبی میکرد. فردای اون روز و روزهای دیگه رو به بدنرین شکل که توضیحش زمان بسیار میخواهد گذروندیم. به ما برای اینکه از گرسنگی نمیریم هر روز که نمیدانیم شب بود یا روز بود ! یک گونی ته مانده غذا که آن را با اشتیاق میخوردیم به ما میدانند. که داخلش تکه های نان. سبزی. برنج بود میدادند. که شخصی بین ما بود بنام دکتر زارع که میگفت یک پزشک است و مسئول تقسیم غذا بود. من ایشان و تعداد زیادی از هم بندانمان را که چند روز بود فقط صدای آنها را میشندم از صدا میشناختم تا اینکه بعد از چند روز صادق آمد و چند لامپ با خود آورد و ما را بعد از چند روز به محوطه کمپ برد."
بر اساس نوشته یاوری آنها را برای این از سوله خارج کرده بودند که کثافت ها و مدفوع خود را بیرون بریزند.
به گفته این شاهد عینی مرتضی سلحشور، مراد آقاسی، محسن انتظامی، رضا فتاحی، حسن شاپوری و میلاد فاقد فامیلی در این بازداشتگاه جان سپرده اند.
رضا یاوری در نوشته دیگری به اسامی چند تن از زندانیانی که در بازداشتگاه کهریزک بوده اند اشاره کرده است. بر اساس نوشته او "اسدالله زارع، حمید لولاگر، افشین اسمی ـ که به گفته یاوری اوضاع جسمی مساعدی نداشت ـ احسان شبستری، احمد نیکخواه، رضا عنایت، امین عزیزی ـ که به گفته خودش از پرسنل نیروی انتظامی بوده ـ حمید رضوانی، هومن احمدی که 18و 19 ساله بوده و به گفته یاوری از همه سیاسی تر و اصلا نترسیده بود ومیگفت اگر آزاد شوم بازدر تظاهراتها شرکت میکنم و وقتی او را میزدند میگفت یا حسین میر حسین، در کهریزک زندانی بوده اند."
یاوری همچنین خبر از زندانی بودن شخصی "مهم" در کهریزک داده و نوشته: "یه شخص مهم دیگه ای هم که آدم پا به سنی بود و فیزیک چهرش مثل آدم سیاسی ها و مسئولان بود که خودش رو معرفی نکرد و روز سوم چهارم اومدن بردنش. واقعا بهش نمیومد که اهل تظاهرات و اینا باشه و با هیچکس هم بحث نمیکرد. لباس شخصی های داخل زندان هم زیاد نمیزدنش."
خبر دستور تعطیلی این بازداشتگاه مخوف از سوری علی خامنه ای در حالی اعلام شده است که پس از کشته شدن محسن روح الامینی در زیر شکنجه، نمایندگان مجلس خواهان بازدید از زندانها و بازداشتگاهها شدند. با اعلام تعطیلی بازداشتگاه کهریزک بازدید از این بازداشتگاه نیز منتفی شده است. در حالیکه اخبار شکنجه و شهادت بازداشت شدگان در این بازداشتگاه تاثر و نگرانی شدید افکار عمومی را برانگیخته است اما مسولان امر تنها به اعلام خبر تعطیلی آن اکتفا کرده و تاکنون درباره جنایت های صورت گرفته در آن سکوت اختیار کرده اند و هیچ نهاد و مقامی، مسولیت این بازداشتگاه و جنایات آن را بر عهده نگرفته است.
علی مطهری، نماینده مجلس شورای اسلامی در این خصوص گفته است: مهم تر از تعطیلی بازداشتگاه کهریزک شناسایی و معرفی افراد مقصر در مرگ زندانیان حوادث اخیر است.
خبرگزاری مهر به نقل از این نماینده مجلس گزارش داده است که اگر صرفا به تعطیلی یک بازداشتگاه بسنده شود، مجددا افراد مزبور به کار خودشان در جاهای دیگر ادامه می دهند و چیزی عوض نمی شود.
ولی موضوع مهم این است اصلا چرا کهریزک باز شد که بسته شود. این بازداشتگاه به دستور مستقیم علی خامنه ای بسته شد و این نشان میدهد که وی از وجود این بازداشتگاه اطلاع کامل داشته است که بدون جنجال رسانه ای آنچنانی در جریان وقایع آن قرار داشته است. نتکته جالب آنکه کاظم جلالی نماینده مجلس گفته با بسته شدن این بازداشتگاه موضوع بازدید از آن منتفی شده است. ولی سئوال این است که حال موقعیت مکانی و فجایع رخ داده در آن فاش شده باید این بازداشتگاه بسته شود ولی آیا جنایتکارانی که در آن مشغول شکنجه و رفتار وحشیانه بوده اند نیز از کار بیکار شده اند و یا اینکه به مکان دیگری منتقل شده اند و به رفتار خود ادامه میدهند. اصلا مشکل فقط در و دیوار این بازداشتگاه بود. آیا شهیدانی که در این بازداشتگاه بودند فقط به صرف اینکه این مکان امکانات نداشته مرده اند؟! ئر صورتیکه همه از جمله خامنه ای مسئول مستقیم این بازداشتگاه میدانند که شهیدان این بازداشتگاه به خاطر رفتار غیر انسانی بازجویان و ماموران سفاک کشته شده اند. آیا نباید به دنبال عاملین، مباشرین و افرادی که آزادی عمل را به این حیوان صفتان داده اند تا مردم را در آنجا به خاک و خون بکشند بود و آنان را باز خواست کرد. صرف تعطیلی یک زندان فقط پاک کردن صورت مسرله است نه چیز دیگر. الان زندانیان و زندانبانان کهریزک در جایی دیگر در کنار هم هستند و موقعیتی هولناک و مغتنم برای زندانبانان به وجود آمده تا در سکوت و دور از فشار به رفتار وحشیانه خود ادامه دهند.

شهیدی از اصفهان: حسین اختر زند


در روز 25 خرداد در درگیریهای اصفهان “حسین اخترزند ” به طرز وحشیانه ای به شهادت رسید. “حسین اخترزند ” فرزند مرحوم مرتضی ، 32 ساله (متولد 27 آذر ماه سال 1355) نان آور خانواده بود . وی در روز دوشنبه25 خرداد ماه بعد از کار به سمت دروازه شیراز حرکت می کند .آنجا کانون در گیریها بوده و عده ای بسیجی و لباس شخصی به دنبال تعدادی از مردم می گذارند. و حدود 15 نفر از مردم از درب پارکینگ مجتمع پزشکان (واقع در دروازه شیراز – بن بست هاله )وارد ساختمان می شوند و هر کدام به طبقه و یا اتاقی پناه می برند . اما متاسفانه حسین و یک نفر دیگر که هنوز نامش را نمی دانیم در پشت بام طبقه سوم به دست بسیجی ها می افتند و مورد ضرب و شتم بسیار زیادی قرار می گیرند و بسیجی های بیرحم آنها را از طبقه ی سوم به پایین پرتاب می کنند .


شخص دیگر که همراه حسین بوده به دست لباس شخصی ها می افتد و طبق گفته های شاهدان ، پرچمی دور بدنش پیچیده و او را به مکان نا معلومی برده اند . اما بدن نیمه جان حسین را چند تن از مردم می بینند و یک پزشک انسان دوست با بیمارستان شریعتی (واقع در 100متری محل وقوع ) تماس گرفته و اورژانس به محل حادثه آمده است . و علیرغم مداخله ی نیروهای امنیتی که اجازه ی بردن حسین به بیمارستان را نمی داده اند ، مردم تجمع کرده و با آمبولانس او را به بیمارستان رسانده اند .اما متاسفانه در شامگاه در مقابل چشمان مادر و خواهر و برادرانش جان سپرد .البته به گفته ی یکی از پرستاران وضعیت حسین آنقدر وخیم بود که مرگ از زندگی برایش بسیار بهتر بود .زیرا که او قطع نخاع شده بود و هیچ جای سالمی در بدنش نمانده بود .


نیروهای امنیتی به خانواده حسین تاکیید داشتند که او در اثر سهل انگاری روی ایرانیتهای پوسیده ی پشت بام افتاده و کشته شده است . حتی یکی از فرماندهان سپاه چند روز پیش در یک سخنرانی باکمال بی شرمی اعلام کرد که ما در اصفهان تنها یک کشته داشتیم آنهم به خاطر استعمال مواد مخدر ( شیشه ) بوده است !!!

نیروهای امنیتی فشارهای زیادی را بر این خانواده وارد داشتند و از همه نزدیکان تعهد گرفتند که کشته شدن حسین را تصادف اعلام کنند تا جنازه وی را تحویل دهند . حتی در مراسم ختم 5 نفر مسلح ( 3 مرد و 2 زن ) را آوردند که مراقب اوضاع باشند . تمام مراحل کفن و دفن او را یکی از عوامل خودشان انجام داد و حتی زیارت عاشورا که موقع خاک سپاری خوانده شد را نیز یکی از همین افراد خواند . ضمن اینکه موقع حمل تابوت از گفتن “الله اکبر” جلوگیری کردند !!!
آدرس منزل حسین : اصفهان . خیابان رباط دوم (شهید رضی) . خیابان مخابرات . کوچه سلطانی . فرعی اول سمت راست . منزل اول سمت چپ (در سبز رنگ) . طبقه ی دوم .
آدرس قبر : باغ رضوان . قطعه 17 . بلوک 1 .

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

زلزله سبز: پنجشنبه 8 مردادماه 88



به دعوت میرحسین موسوی و مهدی کروبی مراسمی در روز پنجشنبه جهت سوگواری برای کشته شدگان اخیر به خصوص چهلم شهدای 30 خرداد در محل مصلای تهران برگزار میگرد. از همین رو درخواست مجوز برای برگزاری این مراسم به وزارت کشور ارسال شد که وزارت کشور با آن مخالفت کرد ولی صفحه فیس بوک موسوی اعلام کرده است این مراسم برگزار می شود چه با مجوز چه بی مجوز!

وعده ما ساعت 6 عصر پنجشنبه مصلای تهران

سعید حجاریان را آزاد کنید!

دستگیری و زندانی کردن سعید حجاریان به مدت بیش از یک ماه اوج دد منشی کودتاگران را به نمایش گذاشته است. این شهید زنده، که در پی حمله تروریستی ذوب شدگان در ولایت از 10 سال قبل با مرگ دست و پنجه نرم می کند و ضاربش سعید عسگر آزادانه در جمهوری اسلامی زندگی میکند به واسطه آسیبهای وارده مدتهاست که بر روی ویلچر می نشیند پس از انتخابات دروغین و متقلبانه حکومت دستگیر و به اسارت کودتاچیان درآمد تا شاید با اعمال شکنجه سفید از این رهگذر اعترافی یا سخنی علیه اصلاخات و جنبش سبز از او بیرون بکشند ولی متاسفانه هم اینک جان او به واسطه ناتوانی جسمی ونیاز به مراقبتهای دائمی پزشکی در خطر است. حضور حجاریان در زندان آشکارترین برگ از نقض حقوق بشر توسط ولایت مطلقه وعمال جنایتکارش می باشد. برای سلامتی و آزادی او دعا کنیم.












هویت یکی دیگر از شهدای جنبش سبز فاش شد: سعید عباسی

سعید عباسی، 27 ساله، از کسبه‌ی محله‌ی سلسبیل بوده که بر اثر اصابت گلوله به سرش در نزدیکی مسجد لولاگر به شهادت رسیده است. بر اساس گزارش رسیده به «موج سبز آزادی» سعيد عباسي، 27 ساله و مجرد، مغازه‌دار در محله‌ی سلسبيل (خیابان رودکی) تهران و خود ساکن محله‌ی پونک بوده که در روز 30 خرداد با اصابت گلوله از ناحیه‌ی سر، در مقابل دیده‌ی پدرش و سایر مغازه‌داران به شهادت رسیده است.

این گزارش حاکی است پیکر او را تنها در ازای دریافت پول و تعهد مبنی بر اینکه هیچ شکایتی از کسی ندارند، تحویل داده‌اند.
در این گزارش همچنین تصریح شده که وقتی برخی مأموران به عنوان دلجویی به منزل خانواده‌ی این شهيد مراجعه می‌کنند، مرگ فرزند آنها را به «اغتشاشگران» نسبت می‌دهند و سپس از این خانواده‌ی داغدیده می‌‌خواهند که نام شهید را به عنوان بسیجی ثبت کند تا از مزاياي خانواده‌ی شهيد بودن استفاده کنند؛ که این درخواست با واکنش شديد والدين این شهيد روبه‌رو می‌شود و آنها مأموران را از خانه بيرون می‌کنند.

ليست شهدای شناسايی شده اعتراضات انتخاباتی به ۶۶ نفر رسيد

اسامی شهدای شناسايی شده اخير
به روز شده : جمعه ١٧ جولای ٢٠٠٩
در جريان خيزش انقلابی مردم در ايران نيروهای سركوبگر رژيم جنايتكار اسلامی به وحشيانه ترين شكلی دست به قتل عام مردم چه در خيابانها و چه در بازداشتگاهها زدند. كشتار مردم معترض و به تنگ آمده از حكومت اسلامی به ويژه بعد از سخنرانی علی خامنه ای ولی فقیه رژيم در ٢٩ خردادماه كه رسما فرمان سركوب خونين اعتراضات مردم را صادر كرد، ابعاد به مراتب گسترده تری يافت. بر اساس گزارشات تكميلی رسيده بخش زيادی از جان باختگان در روزهای بعد از ٢٩ خردادتوسط نيروهای نظامی جمهوری اسلامی به قتل رسيده اند. جمهوری اسلامی در عين حال به طور وسيع و سازمان يافته تلاش ميكند افكار عمومی ايران و جهان را از ميزان قربانيان جنايت شان بی اطلاع سازد. طبق گزارشات رسيده ماموران نظامی جمهوری اسلامی با مراجعه به بيمارستانها و هر جايی كه امكان نگهداشتن زخمی ها و كشته ها بود بزور آنها را ربوده و در موارد زيادی خود به خاك ميسپردند. از سوی ديگر رفتار مامورين سركوبگر باخانواده ها ی جانباختگان را ه آزادی تماما غير انسانی و توهين آميز بود. مامورين وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با تحت فشار قرار دادن خانواده های قربانيان رويدادهای اخير، تنها با قيد تعهد و شروط تعيين شده توسط مقامات جمهوری اسلامی حاضر به تحويل دادن اجساد عزيزان شان ميشدند. بخشی از شروطی كه مامورين وزارت اطلاعات در تعهد ها نوشته اند به قرار زير می ياشد:
١- مراسم بی سر و صدا و فقط با حضور افراد نزديك خانواده صورت بگيرد٢- در مراسم هيچ گونه شعار و تبليغ علیه حكومت و سخنرانی انجام نشود.٣- در مراسم و روی سنگ قبر علت مرگ نوشته نشود.
مامورين وزارت اطلاعات تلاش گسترده ای را بكار می برند تا از انتشار اسامی و عكس جان باختگان جلوگيری كنند. آنها حداكثر فشار را بر روی خانواده های قربانيان بكار می برند تا بتوانند جنايت مرتكب شده را بپوشانند و مردم ايران و جهانيان و بخصوص سازمانهای حقوق بشری از آن بی اطلاع بمانند. عليرغم تهديدات و فشارهای مامورين وزارت اطلاعات اسامی اين اسامی تاكنون به همت برخی از خانواده ها و فعالين دفاع از آزادی و حقوق انسانی تهیه شده است. همينجا ما همه مردم ايران را فرا ميخوانيم تا در تهیه اسامی و عكسهای كلیه جان باختگان رويدادهای اخير به هر شكل ممكن ما را ياری دهند. برای تماس و ارائه اطلاعات بيشتر لطفا با فرشاد حسينی تماس بگيريد. (farshadhoseini@yahoo.com, ۰۰۳۱۶۳۳۶۰۲۶۲۷)
اسامی و اطلاعات بدست آمده از جان باختگان:
۱ - ندا صالحی آقا سلطان، در جريان اعتراضات مردمی در روز شنبه ٣٠ خرداد ١٣٨٨در محلھٔ امير آباد تهران (خيابان كارگر شمالی، تقاطع خيابان صالحی و كوچه خسروی) به ضرب گلوله كشته شد. انتشار فيلم كوتاهی از لحظات جان سپردن وی بازتابهای فراوانی در رسانه های جهان به دنبال داشت. محل دفن: بهشت زهرا قطعه ٢۵٧ رديف ۴١ شماره ٣٢
۲ - اشكان سهرابی، ١٨ ساله،دانش آموز(پشت كنكوری)، محل فوت : تقاطع بوستان سعدی و رودكی (سلسبيل). وی به گواه شاهدان توسط نيروهای لباس شخصی در حين تظاهرات علیه جمهوری اسلامی به ضرب گلوله به قتل رسيد.محل دفن: قطعه ٢۵٧ بهشت زهرا رديف ۵٠ شماره ١٩۳ - بهمن جنابی ٢٠ ساله، شاغل در مغازه نصب و تعميرات شوفاژ. وی به گواه شاهدان توسط نيروهای لباس شخصی در حين تظاهرات علیه جمهوری اسلامی به ضرب گلوله به قتل رسيد.۴ - حسين طهماسبی جوان ٢۵ ساله می باشد كه در جريان تجمعات اعتراضی روز دوشنبه ٢۵ خرداد ماه در خيابان نوبهار كرمانشاه مورد حمله ی مأموران مسلح وابسته به دولت قرار گرفته و در اثر ضربات وارده به قتل رسيده است. حسين طهماسبی بر اثر ضربات متعدد باتوم و اصابت اين ضربات به سر توسط نيروهای انتظامی جمهوری اسلامی كشته شد.. حسين به هيچيك از كانديداها رأی نداده بود و آن روز برای اعتراض به خفقان و يكی از دوستان حسين می گويد صدها تن از مردم از نزديك شاهد مرگ وی بودند. استبداد جمهوری اسلامی به خيابان آمده بود.
۵ - كيانوش آسا، دانشجوی كارشناسی ارشد رشته مهندسی شيمی در دانشگاه علم و صنعت ايران بود. او در جريان تظاهرات روز دوشنبه ٢۵ خرداد ١٣٨٨ در ميدان آزادی تهران ناپديد شد و روز ٣ تير ماه ١٣٨٨ در حاليكه تمام بدن او به علت ضربه های باتوم كبود شده بود، در سردخانه پزشكی قانونی تهران توسط خانواده اش شناسايی شد. پيكر كيانوش در شهر كرمانشاه به خاك سپرده شد. مراسمی به مناسبت يادبود اين جان باخته در دانشگاه علم و صنعت ايران در ٧ تير با وجود تهديد گسترده مسئولان دانشگاه و وزارت اطلاعات برگزار شد.
۶ - مهدی كرمی، مهدی كرمی ٢۵ ساله كه در ٢۵ خرداد در تقاطع جنت آباد وخيابان كاشانی در اثر اصابت گلوله به گلو.
۷ - مصطفی غنيان دانشجوی مهندسی دانشگاه شريف كه با تيراندازی نيروهای بسيج به قتل رسيد. دانشجوی مقطع كارشناسی ارشد دانشگاه تهران. شب دوشنبه ٢۵ خرداد كوی دانشگاه تهران. محل دفن: مشهد
۸ - ناصر امير نژاد (متولد: ١٣۶٢ - درگذشت: ٢۵ خرداد ١٣٨٨ ، تهران ) دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقيقات تهران در رشته هوا-فضا بود كه در جريان راهپيمايی مردم تهران در ميدان آزادی (در ابتدای خيابان محمد علی جناح در تيراندازی از ساختمان بسيج) در ٢۵ خرداد ١٣٨٨ كشته شد. پيكر اين دانشجو در ٢٩ خرداد ١٣٨٨ در ياسوج تشيع و به خاك سپرده شد.
۹ - محمد حسين برزگر ٢۵ ساله، ديپلم شغل آزاد به دليل اصابت گلوله به سر در تاريخ چهارشنبه ٢٧ خرداد در ميدان هفت تير جان باخت و در يكشنبه ٣١ خرداد بعد از تعهد گرفتن از خانواده در قطعه ٣٠٢ به خاك سپرده شد.
۱۰ - سيد رضا طباطبايی ٣٠ ساله ليسانس حسابداری ، كارمند به دليل اصابت گلوله به سر در ٣٠ خرداد در خيابان آذربايجان جان باخت و چهارشنبه ٣ تيربعد از تعهد گرفتن از خانواده در قطعه ٢۵٩ به خاك سپرده شد.
۱۱ - ايمان هاشمی ٢٧ ساله شغل آزاد به دليل اصابت گلوله به چشم شنبه ٣٠ خرداد در خيابان آزادی جان باخت و چهارشنبه ٣ تير در قطعه ٢۵٩ به خاك سپرده شد.
۱۲ - پريسا كلی ٢۵ ساله فارغ التحصيل رشته ادبيات به دليل اصابت گلوله به گردن در يكشنبه ٣١ خرداد در بلوار كشاورز جان باخت و سه شنبه ٢ تير در قطعه ٢۵٩ به خاك سپرده شد
۱۳ - محسن حدادی ٢۴ ساله طراح برنامه های كامپيوتری شنبه ٣٠ خرداد به دليل اصابت گلوله بر پيشانی در خيابان نصرت جان باخت و سه شنبه ٢ تير در قطعه ٢۶٢ به خاك سپرده شد.۱۴ - محمد نيكزادی ٢٢ ساله فارغ التحصيل عمران در سه شنبه ٢۶ خرداد به دليل اصابت گلوله به سينه در ميدان ونك جان باخت و شنبه ٣٠ خرداد در قطعه ٢۵٧ به خاك سپرده شد.
۱۵ - علی شاهدی ٢۴ ساله بعد از دستگيری و انتقال به كلانتری در تهرانپارس يكشنبه ٣١ خرداد به دلايل نامعلوم در كلانتری جان باخت پزشكی قانونی علت مرگ وی را نامشخص اعلام كرده اما خانواده وی معتقدند به علت ضربات باتوم در كلانتری جان باخته است. وی ۴ تيردر قطعه ٢۵٧ به خاك سپرده شد.
۱۶ - واحد اكبری ٣۴ ساله شغل ازاد و متاهل دارای يك دختر ٣ ساله در شنبه ٣٠ خرداد به دليل اصابت گلوله به پهلو در خيابان ونك جان باخت و سه شنبه ٢ تير در قطعه ٢۶١ به خاك سپرده شد.
۱۷ - ابوالفضل عبدالهی ٢١ ساله فوق ديپلم برق ٣٠ خرداد در مقابل دانشگاه صنعتی شريف به دليل اصابت گلوله به پشت سرجان باخت و سه شنبه ٢ تير در قطعه ٢۴٨ به خاك سپرده شد.
۱۸ - سالار طهماسبی ٢٧ ساله دانشجوی كارشناسی مديريت بازرگانی رشت شنبه ٣٠ خرداد در خيابان جمهوری به دليل اصابت گلوله به پيشانی جان باخت ودوشنبه ٢ تير در قطعه ٢۵۴ به خاك سپرده شد.
۱۹ - فهيمه سلحشور ٢۵ ساله ديپلم يكشنبه ٢۴ خرداد به دليل اصابت باتوم به سر و خونريزی داخلی در ميدان ولی عصر بعد از انتقال به بيمارستان در تاريخ ٢۵ خرداد جان باخت و ٢٧ خرداد در قطعه ٢۶۶ به خاك سپرده شد.
۲۰ - وحيد رضا طباطبايی ٢٩ ساله ليسانس زبان انگليسی چهارشنبه ٣ تير در بهارستان به دليل اصابت گلوله به سر جان باخت و ۶ تير در قطعه ٣٠٨ به خاك سپرده شد.
۲۱ - فرزاد جشنی جوانی ايلامی فرزند سيد جعفر، اهل شهرستان آبدانان ايلام، كه برای امرار معاش در تهران به سر می برده است، در اثر حمله ی نيروهای رژيم جان خود را از دست داد. پيكر فرزاد با تدابير امنيتی و با جلوگيری از اطلاع رسانی، در ١٩ ماه ژوئن، در شهر آبدانان به خاك سپرده شد .
۲۲ - شلير خِضری، دانشجو، اهل شهر پيرانشهر، روز ١۶ ماه ژوئن، به هنگام حمله و يورش نيروهای رژيم به دانشگاه تهران، جان خود را از دست داده است. پيكر شلير در شهر پيرانشهر، از سوی خانواده اش به خاك سپرده می شود.
۲۳ - يعقوب بروایه، دانشجوی كارشناسی ارشد رشته تئاتر در دانشكده هنر ومعماری دانشگاه تهران، روز چهارم تير ماه توسط نيروهای بسيج از بام مسجد لولاگر مورد اصابت گلوله قرار گرفت، از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله توسط دوستانش به بيمارستان لقمان انتقال يافت اما به رغم تلاش پزشكان برای جان وی، در نهايت دچار مرگ مغزیشد و به شهادت رسيد. يعقوب بروایه فرزند دوم يك خانواده پنج نفری و اهل اهواز بود. وی متولد تيرماه ١٣۶١ بوده و در هنگام مرگ تنها ٢٧ سال سن داشت.به نوشته برخی سايت های خبری يعقوب بروایه كه در كنترل كامل مامورين تحت مداوا قرار داشت، از اين حادثه جان سالم به در نبرد. او تنها دقايقی پيش از مرگ چشم گشود، دستان مادرش را گرفت و زير لب گفت: مادر من برای آزادی كشته شدم.... و چشم فروبست. گفته ميشود ماموران امنيتی پيكر بی جان يعقوب را تحويل گرفتند و به محل نامعلومی بردند و سرانجام بعد از ٤٨ ساعت به خانواده او اطلاع دادند جسد يعقوب به خاك سپرده شده است. ماموران از خانواده او تعهد گرفته اند كه از هرگونه اطلاع رسانی و برگزاری مراسم برای او خودداری كنند.
۲۴ - كاوه علی پور، ١٩ ساله، شنبه ٣٠ خردادماه در تهران به قتل رسيد. بنا به گزارش وال استريت ژورنال: حكومت برای پس دادن جنازه كاوه علی پور معادل ٣٠٠٠ دلار پول گلوله از خانواده اش خواسته است!
۲۵ - سعيد عباسی فر گلچی، ٢۴ ساله، فروشنده كيف و كفش، كسبه ساكن خيابان رودكی (سرسبيل)، مجرد، هويت يكی ديگر از جان باختگان اعتراضات روز شنبه در تهران است. سعيد در خيابان رودكی تقاطع بوستان سعدی مقابل بانك پاسارگاد مورد اثابت گلوله قرار گرفته و جان ميسپارد. وی كارگر كفش آرام در خيابان رودكی جنوب خيابان دامپزشكی بوده است ويدئويی از پيكر بی جان وی را اينجا مشاهده نماييد. در ٢٠ جون در خيابان رودكی به قتل رسید.
۲۶ - مبينا احترامی، دانشجوی بهبهانی دانشگاه تهران در جريان حمله انصار حزب الله و لباس شخصی ها به كوی دانشگاه در شامگاه ٢۴ خرداد مورد حمله وضرب و شتم قرار گرفته و جان خود را از دست داد. بهبهان شنبه ٣٠ خرداد در سوگ مبينا نشست و خانواده داغدارش را ياری نمود. مادر مبينا ديروز در ميان ضجه هايی جانسوز گناه كشته شدن عزيز خود را از مسئولان می پرسيد و از مردم می خواست نگذارند خون عزيزش اينگونه پايمال شود.. منبع دفتر تحكيم وحدت
۲۷ - فاطمه براتی، در جريان حمله انصار حزب الله و لباس شخصی ها به كوی دانشگاه در شامگاه ٢۴ خرداد مورد حمله وضرب و شتم قرار گرفته و جان خود را ازدست داد. گفته ميشود پيكر اين دانشجويان بدون اطلاع به خانواده ايشان و مخفيانه در گورستان بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شدند. منبع دفتر تحكيم وحدت
۲۸ - كسری شرفی، در جريان حمله انصار حزب الله و لباس شخصی ها به كوی دانشگاه در شامگاه ٢۴ خرداد مورد حمله وضرب و شتم قرار گرفته جان خود را از دست داد. گفته ميشود پيكر اين دانشجو بدون اطلاع به خانواده ايشان و مخفيانه در گورستان بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شده است. منبع دفتر تحكيم وحدت
۲۹ - كامبيز شعاعی، در جريان حمله انصار حزب الله و لباس شخصی ها به كوی دانشگاه در شامگاه ٢۴ خرداد مورد حمله وضرب و شتم قرار گرفته و جان خود را از دست داد. گفته ميشود پيكر اين دانشجو بدون اطلاع به خانواده ايشان و مخفيانه در گورستان بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شده است. منبع دفتر تحكيم وحدت
٣۰ - محسن ايمانی، در جريان حمله انصار حزب الله و لباس شخصی ها به كوی دانشگاه در شامگاه ٢۴ خرداد مورد حمله وضرب و شتم قرار گرفته و در اين بين جان خود را از دست داد. گفته ميشود پيكر اين دانشجو بدون اطلاع به خانواده ايشان و مخفيانه در گورستان بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شده است. منبع دفتر تحكيم وحدت
٣۱ - فاطمه رجب پور ٣٨ ساله كه به اتفاق مادرش سرور برومند در جريان تيراندازی نيروهای نظامی به مردم در تاريخ خردادماه در خيابان محمدعلی جناح جان باخت. پدر فاطمه ابراهيم رجب پور می گويد: به كمر و گلوی زن و دخترم تير زده بودند. وقتی رسيديم هردو غرق خون بودند. تشخيص پزشكان اين است كه در همان لحظه اصابت گلوله كشته شده اند.٣۲ - سرور برومند ۵٨ ساله كه به اتفاق دخترش فاطمه رجب پور در جريان تيراندازی نيروهای نظامی به مردم در تاريخ ٢۵ خردادماه در خيابان محمدعلی جناح جان باخت. همسرش ابراهيم رجب پور می گويد: به كمر و گلوی زن و دخترم تير زده بودند. وقتی رسيديم هردو غرق خون بودند. تشخيص پزشكان اين است كه در همان لحظه اصابت گلوله كشته شده اند.
٣٣ - عليرضا افتخاری، ٢۴ ساله خبرنگار ابرار اقتصادی. جسد عليرضا افتخاری، كه در جريان جنبش اخير مفقود شده بود؛ بعد از ٢۵ روز بی اطلاعی خانواده اش؛ روز دوشنبه ٢٢ تير تحويل خانواده اش داده شده است.
۳۴ - احمد نعيم آبادی، او توسط قاتلان گردان ١١٧ عاشورا در ميدان آزادی به ضرب گلوله به قتل رسيد و جسد وی را روز ٣١ خرداد به خانواده اش تحويل دادند.
٣۵ - نادر ناصری، ٣٠ خردادماه در خيابان خوش جان باخت، محل دفن بابل
٣۶ - مسعود خسروی، در ٢۵ خردادماه در ميدان آزادی جان باخت، مدفون در بهشت زهرا
٣٧ - مسعود هاشم زاده، در ٣٠ خرداد ماه در تهران جان باخت، وی به همراه خانواده اش در منطقه ستارخان تهران زندگی ميكردند و در همان محل نيز توسط شليك مستقيم نيروهای نظامی جان باخت اما به علت اينكه به خانواده اجازه دفن در تهران را ندادند, خانواده مجبور به انتقال ايشان به روستای مادريشان در گيلان (روستای ولی آباد خشك بيجار) شدند.
٣٨ - ايمان نمازی دانشجوی رشته عمران دانشگاه تهران، ٢۵ خردادماه ، كوی دانشگاه
٣٩ - سالار قربانی پارام ، ٢٢ ساله، بود در تظاهراتهای اخير جان باخت.جمهوری اسلامی علت فوت را تصادف اعلام كرده است.پدر ايشان در ميدان انقلاب جنب بانك رفاه مغازه لباس فروشی دارد. در ميرداماد مراسمی برای بزرگداشت وی برگزار شد.
۴٠ - حسين طوفان پور درتظاهرات روز ٣٠ خرداد توسط نيروهای امنيتی در خيابان دستگير شد. بر اساس اظهارات شاهدان عينی مزدوران ابتدا به شدت با چماق به دستش ميزنند به شكلی كه دستش كاملا شكسته و از بدن آويزان ميشود.سپس با گلوله به سرش شليك كرده و اين جوان را در اين تظاهرات به قتل ميرسانند. محل دفن حسين درقطعه ٢٣٣ بهشت زهرا ثبت شده است .از خانواده طوفان پور ٢۴ ميليون تومان پول تير خواسته اند اما آنها قبول نكرده و به مزدوران گفته اند ما چنين پولی را پرداخت نميكنيم هر جا خودتون خواستيد دفن كنيد.
۴١ - تينا سودی، دانشجو، روز شنبه ٣٠ خرداد توسط گلوله ای در ميدان انقلاب به قتل ميرسد. اما ماموران مزدور به خانواده سودی گفته اند كه اگر می خواهيد جسدش را بگيريد بايد بگوئيد كه با مرگ طبيعی مرده است.
۴٢ - حسين اخترزند، يكی ازجانباختگان حوادث اخيردراصفهان، محله مسجد لنبان، فردی به نام ميباشدكه مجردبوده است ودرعين حال نان آورخانواده وخواهران وبرادرانش بوده است..
۴٣ - جعفر بروایه، استاد دانشگاه چمران اهواز و دانشجوی مقطع دكترای دانشگاه تهران كه برای شركت در متحانات به تهران رفته بود ٢٨ جون، ٧ تير در تظاهرات ميدان بهارستان شركت ميكند واز ناحیه سرمورد اصابت يك گلوله قرار ميگيرد كه بعد از آن به يكی از بيمارستانها ی تهران منتقل وقبل از رسيدن به بيمارستان جان ميبازد. جسد وی توسط يكی از دوستان وی شناسايی وبه اهواز منتقل وتحويل خانواده وی شد. مراسم دفن جعفر در حضور نيروهای امنيتی رژيم انجام گرفت.
۴۴ - حميد مداح شورچه، دانشجو،ی همراه با گروهی در صحن مسجد گوهرشاد دست به تحصن زد كه توسط نيروهای امنيتی دستگير شد. او در مدت بازداشت تحت شكنجه قرار گرفت تا در روز آزادی وی به دليل شدت جراحات وارده جان سپرد.پزشكی قانونی علت مرگ وی را خونريزی مغزی اعلام كرده است.گفتنی است مراسم يادبود او روز يكشنبه ١۴ تير برگزار شد.
۴۵ - مريم مهر آذين ٢۴ ساله در خيابان آزادی با شليك گلوله جان باخت.
۴۶ - ميلاد يزدان پناه ٣٠ سال در خيابان آزادی با شليك گلوله جان باخت.
۴٧ - حامد بشارتی ٢۶ ساله در خيابان آزادی با شليك گلوله جان باخت.
۴٨ - بابك سپهر ٣۵ ساله در خيابان آزادی با شليك گلوله جان باخت.
۴٩ - ندا اسدی
۵٠ - امير كويری . فارغ التحصيل از دبيرستان تطبيقی تهران
۵١ - فرزاد هشتی
۵٢ - امير طوفانپور، (نيازمند تاييد)
۵٣ - محمد، ١٢ ساله، (نيازمند تاييد)
۵۴ - محرم چگينی قشلاقی فرزند ميرزا قلی ٣۴ ساله – قطعه ٢۵۶ بهشت زهرا رديف ١۴۶ شماره ١٣
۵۵ - محمد حسين فيضی فرزند غلامرضا ٢۶ ساله – قطعه ٢۵٧ بهشت زهرا رديف ٣١ شماره ٢۵
۵۶ - رامين رمضانی فرزند مهدی ٢٢ ساله – قطعه ٢۵٧ بهشت زهرا رديف ۴۶ شماره ٣٢
۵٧ - سهراب اعرابی ١٩ ساله كه در زندان اوين زير شكنجه جان باخت. سهراب اعرابی ١٩ ساله سال آخر دبيرستان و آماده برای امتحان كنكور در جريان خيزش انقلابی خرداد در ٣٠ خرداد روز شنبه بازداشت و به مكان نامعلومی منتقل می شود . بعد از پيگيریهای پی در پی خانواده بخصوص مادرش متوجه می شوند كه وی در زندان اوين است, مادر اين جوان در روز سه شنبه ١۶ تير با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر آزادی فرزند ش بود, با وجود اين كه اين مادر می دانست كه فرزندش در زندان اوين است ولی خيلی نگران بود و می گفت می ترسم بچه ام را بكشند. اين مادر عكسی از فرزندش تهیه كرده بود و به هر زندانی كه آزاد می شد عكس عزيزش را نشان می داد و از آنها می پرسيد كه آيا او را می شناسند و يا در زندان ديده اند؟ او می گفت به هر كجا و هر كسی مراجعه می كنم جواب نمی دهند و ميگويند صبر كن آزاد ميشود. اين مادر كارش از صبح تا شب جلو زندان ماندن شده بود تا اينكه يك دفعه از طرف قاضی مر تضوی خبر آمد كه سهراب اعرابی در زندان درگذشته است. خانواده اش را خبر كنيد تا جنازه فرزندشان را تحويل بگيرند.
۵٨ - داود صدری، ٢٧ ساله روز ٢۵ خرداد در جريان تظاهرات ميليونی مردم تهران تير خورده و به بيمارستان امام علی منتقل ميشود. روز شنبه ٣١ خرداد خانواده برای آوردن داود به خانه به بيمارستان رفته كه مطلع ميشوند فرزندشان درگذشته است. روز يكشنبه ١ تير در قبرستان بهشت شهدای ملارد دن ميشود. گزارش شده كه مقامات جمهوری اسلامی ٣۵٠ هزار تومن بابت پول تير و ۶ ميليون هم بابت تحويل تحويل جنازه از خانواده داود درخواست كرده اند. همچنين گزارشات حاكی از آن بوده كه به خانواده داود توصیه كرده اند كه اعلام كند داود بسيجی بوده و توسط مردم به قتل رسيده است.
۵٩ - آرمان استخری پور، ١٨ ساله از شيراز كه در درگيری های چند روز اخير(زمان مجروح شدن نامعلوم است) شيراز در محله ابيوردی مورد اصابت باتوم قرار گرفته و به كما رفته بود. او كه به منزل پيرزنی در حوالی درگيریها پناه برده بود روز دوشنبه ٢٢ تير جان باخت و پيكر اين عزيز جان باخته سه شنبه ٢٣ تير برابر با ١۴ جولای در دارالرحمه شيراز به خاك سپرده شد. گفتنی است كه پزشك آرمان علت مرگ وی را مرگ مغزی اعلام كرد.
۶٠ - سعيد اسماعيلی خان ببين، ٢٣ ساله كه بر اثر وارد شدن ضربه به سرش در حوادث تهران كشته شده است، در شهر خان ببين (استان گلستان) به خاك سپرده شده است. (جزئيات دقيق تر هنوز دريافت نشده است).
۶١ - مهرداد حيدری، روزنامه نگار مشهدی كشته شد ، مهرداد نقدهای تندی بر وزارت اطلاعات و نيروهای امنيتی در روز شنبه ٢٠ تير نوشته بود و نسبت به فشار بر جوانان برای اعتراف گيری اعتراضات شديدی كرده بود روز يكشنبه ٢١ تير به طرز مشكوكی در مشهد به قتل رسيد . به گزارش سايتهای انترنتی ، حيدری كه پيشتر در روزنامه خراسان فعاليت داشت بنا به دلايلی به هفته نامه نسيم مشهد رفت و در آن نشریه در محيطی استانی به نوشتن پرداخت . وی خرداد ماه ، با دعوت روزنامه خراسان رضوی به آن روزنامه رفت و در يادداشت های ثابت روزنامه حضوری فعال به هم رساند . مهرداد حيدری در آخرين يادداشت خود ضمن انتقاد از وزارت اطلاعات در كسب اطلاعاتی ساختگی ، اين وزرات خانه را محكوم به نداشتن اطلاعاتی كرد كه با فشار بر جوانان قصد به دست آوردن آن را دارد .حيدری در اين يادداشت ضمن برشمردن نكات منفی جريانات اخير ايران ، آنها را دستمایه افرادی دانست كه هميشه حق به جانب گرفته و بر دفاع از مردم حكايت می كنند.
۶٢ - علی فتحعليان. محل جان باختن: روبروی مسجد لولاگرمحل سكونت: خيابان رودكی، خيابان شكوفه (خمسه).
۶٣ - ترانه موسوی، دختر جوانی كه در تجمع مسجد قبا توسط نيروهای لباس شخصی و بسيجی بازداشت شده بود پس از چند هفته بی خبری سرانجام پيدا شد. از ترانه جز جسد سوخته ای در حوالی قزوين چيزی باقی نمانده است و نيروی انتظامی خانواده او را با تهديد و ارعاب وادار به سكوت كرده اند. ترانه موسوی آخرين بار بنا بر شهادت چند بازداشتی ديگر، آخرين بار در مقر پايگاه بسيج در حين بازجويی ديده شده است. نيروی بسيجی پس از آن اين دختر جوان را از ديگر بازداشتيان جدا كردند و به او تجاوز جنسی كردند. ترانه موسوی چندين بار و توسط چندين بسيجی به وحشيانه ترين شكل ممكن مورد تجاوز قرار گرفت. بر اثر شدت جراحات وارده به رحم و مهبل بیهوش شد. بسيجيان كه ديدند كار به جای باريك كشيده است بدن نيمه جان او را به بيمارستان امام خمينی كرج بردند به اين اميد كه پارگی ی رحم و مهبل و مقعد او را به سانحه تصادف رانندگی نسبت دهند. در بيمارستان اما با معاينه پزشك معلوم می شود كه علت جراحات وارده نه سانحه تصادف بلكه تجاوز جنسی بوده است. نيروهای بسيجی كه به شدت سراسيمه و نگران شده بودند با مشورت و هماهنگی مقامات بالاتر خود پيكر نيمه جان و بیهوش ترانه را از بيمارستان خارج می كنند و به كلیه پرسنل بيمارستان دستور اكيد می دهند در اين باره سكوت كنند و با احدی صحبت نكنند. پرستاری كه نمی خواهد نامش فاش شود اما ترانه موسوی را بشناسايی می كند. نيروهای بسيجی او را به يكی از بيابانهای خلوت اطراف قزوين می‌برند. در همان حال كه بی هوش بوده مجدد به او تجاوز می كنند و بعد بر روی تن نيمه جانش بنزين ريخته و او را به آتش می كشند. به اميد اينكه كلیه آثار و نشانه های تجاوز را از بين ببرند.
۶۴ - حسن كاظمينی، پدر بزرگ وی به نام علی كاظمينی طی نامه سرگشاده ای به مطبعات نوشته است: چند روز قبل نوه ١٩ ساله ام حسن، به خيابان انقلاب رفت تا به همراه همفكرانش برعلیه حقی كه از كف داده بود، تظاهرات كند. در جمعی كه برای آن مجوز نداده بودند حاضرشد و عواملی به ادعای آنكه تجمع غيرقانونی است با جمعيت حاضر برخورد كردند و حسن ديگربه خانه برنگشت.
۶۵ - آقای معزز ٢٧ ساله يكی از جانباختگانی است كه در اعتراضات گسترده و خونين مردم تهران در ٣٠ خرداد ماه شركت كرده بود. او حوالی ميدان آزادی با اصابت گلوله به چشمش جان خود را فدای راه آزادی مردم ايران كرد.
۶۶ - محمد كامرانی، طبق گفته خانواده وی، محمد را در حاليكه تقريبا نيمه جان بوده و سراسر بدنش علائم باتوم و شكنجه بوده به تخت بيمارستان بسته بودند تا امكان فرار نداشته باشد . با تلاش خانواده بالاخره می توانند محمد را از بيمارستان لقمان مرخص و بلافاصله به بيمارستان مهر منتقل می كنند اما در آنجا پزشكان متخصص می گويند با توجه به اينكه عفونت تقريبا تمام بدن را فراگرفته اميدی در بهبود نيست و محمد ظرف كمتر از ٣ ساعت در تاريخ ٢۵ تير جان ميبازد.
كميته بين المللی علیه اعدام
٣ جولای

شهید رامین قهرمانی

رامین قهرمانی، متولد 1358 دو روز پس از آزادی در بیمارستان جان سپرد. سایت نوروز در گزارشی از جزئیات شهادت رامین قهرمانی نوشته است که او را مدتی طولانی از پا آویزان کرده بودند. بر اساس این گزارش در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق دوربین مداربسته یک بانک چهره رامین قهرمانی را شناسایی وبرای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند و به دلیل عدم حضور رامین در منزل به مادر او می گویند که فرزندش باید هرچه زودتر خود را معرفی کند.
مادر رامین نیز با استناد به بی گناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند و فرزندش را تحویل می دهد؛ رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفاع از بی گناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد شد.
او پس از آزادی به مادرش می گوید که چندین روز از پا او را آویزان کرده اند. او چند روز پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری شد و چند روز بعد هم به شهادت رسید.
خانواده قهرمانی، تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند؛آن هم در حالی که به شدت از خبررسانی منع شده بودند.

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

آقای خامنه ای ننگ بر شما!

سرکوب ظالمانه جنبش مسالمت آمیز مردم، کتک زدن با چوب و چماق و باتوم، ایراد جرح مردم با گلوله های ساچمه ای و چاقو، شلیک مستقیم به مردم وشهید کردن بسیاری در خیابانها، دستگیری های گسترده وفراقانونی، تخریب اموال مردم و اموال عمومی و حالا هم در آخرین شاهکار رژیم کودتا کشتار زندانیان و دستگیرشده گان چهره واقعی فردی که داعیه رهبری کشور را دارد بیش از پیش روشن کرده است. فردی که خود را منصوب خدا میداند!
روزی نیست که اسمی از شهیدی منتشر نشود و خانوداه ای داغدار نشود. آقای خامنه ای با پشتوانه سپاه جنایکار و مزدور و خائن به ملت به عنوان بازوی اجرایی کودتا چنان خود را در نزد افکار عمومی فاقد مشرعیت کرد که دیگر مردم به کمتر از تغییر رژیم رضایت نمیدهند.
آقای خامنه ای پشتیبانی از احمدی نژاد برای چه بود؟ برکناری وزرای معترض که اتفاقا از دایره تنگ و محدود خودیها بودند نظیر صفار هرندی، محسنی اژه ای، جهرمی، لنکرانی چند روز پیش از اتمام دوره نهم ریاست جمهوری، سوانح متعدد هوایی و زمینی که منجر به کشته شدن تعداد زیادی از هموطنان شد و دلیلی هم جز بی کفایتی و بی تدبیری دولت نداشت، تخریب وجهه جهانی ایران در 4 سال اخیر، فروپاشی اقتصادی و تضعیف بخش خصوصی، افزایش بزه و جرم و جنایت به دلیل افزایش بیکاری، تغییرات پی در پی وزرا و اعضا کابینه، ترویج تروریسم در کشورهای منطقه، برباد دادن سرمایه های کشور و اهدا آن به حزب الله و ونزوئلا و نیکاراگوئه، آفریقا و کشورهای کوچک چند صد هزار نفری، پرداخت حقوق کارمندان فلسطینی، تجهیز و حمایت تروریستها در عراق و افغانستان از جمله شاهکارهای کوتوله ترین سیاست مدار کشور بود. ولی با این همه شما آرا مردم را مصادر به مطلوب کردید و جواب مردم را با گلوله و سرکوب دادید. ننگ بر شما! که مصالح کشور، جان و مال و امنیت شهروندان را فدای خواسته های خود و دار ودسته سپاهی خود کردید. پایه های تخت شما بر خون جوانان کشور بنا شده است و دیر یا زود باید در دادگاه افکار عمومی پاسخگوی جنایات و خیانتهای خود باشید.

باز هم شهیدی دیگر: شهید امیر جوادی فر

پیکر یک دانشجوی دیگر که در زندان درگذشته است،‌ روز یکشنبه ( امروز) به خانواده وی تحویل داده شد. به نوشته روزنامه اعتماد، امیر جوادی فر، دانشجوی رشته مدیریت صنعتی دانشگاه قزوین در جریان تجمعات ۱۸ تیرماه بازداشت شده بود. اما ساعت ۹ صبح امروز ( یکشنبه ) به خانواده وی اطلاع داده شد که پیکر او را تحویل بگیرند. امیر جوادی فر در روز ۱۸ تیر به دلیل شکستگی به بیمارستان فیروزگر و سپس بیه بیمارستان لاله در شهرک غرب انتقال یافت اما ‌پس از مداوای اولیه مجددا بازداشت شده بود.

پدر امیر در مصاحبه ای با فرشته قاضی در روزآنلاین گفته است: روز 18 تیر با من تماس گرفتند و گفتند بچه شما در بیمارستان فیروز گر است و از ما خواستند به این بیمارستان برویم. ما هم رفتیم. در آنجا آثار ضرب و شتم برروی بدن امیر مشخص و تحت مداوا بود. ما از آنجا او را با ماموری که همراهش بود به بیمارستان لاله در شهرک غرب منتقل کردیم. در آنجا فهمیدیم چند جای بدنش شکستگی دارد و تا ظهر روز 19 تیر تحت درمان بود اما ظهراو را مرخص کردند و ما چون مامور همراه او بود مجبور شدیم او را تحویل بدهیم. خودم به اتفاق مامور او را بردم و به پلیس امنیت تهران تحویل دادم تا مساله حل شود.

متاسفانه از آن تاریخ هیچ اطلاعی از او نداشتیم و در به در دنبال او می گشتیم اما نتوانستیم هیچ خبری کسب کنیم؛ در لیست زندانیان اوین هم نام پسرم نبود تا اینکه اطلاع دادند بیائید بچه تان را تحویل بگیرید.

عکسی از امیر در بیمارستان در حال سی تی اسکن قبل از شهادت:

یاداشت حسین علایی در مورد شهید روح الامینی

شهید مظلوم
بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال 1388 که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز 18 تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد. بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!. صبح جمعه 2/5/1388 به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.به آقای روح الامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را اینگونه برایم تشریح کرد: بر اساس اطلاعات دریافتی این دوروزه، محسن را در روز پنج شنبه 18 تیرماه، افراد لباس شخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه 19 تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می نمایند. سپس این آیه قرآن را قرائت کرد:و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء – آیه 100).و ادامه داد، ًمن از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هرکدام از خود سلب مسؤلیت می کردند. دو هفته را اینگونه سپری کردم، به هرکجا سر می زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبرو می شدم. تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر 4 میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد. از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت، شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی دهد. او به من گفت به شما تسلیت عرض می کنم. من فکر کردم که می خواهد بلوف بزند و مرا بترساند، بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم را می دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای 40 درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند. آنها، پس از یک هفته، ما را در جریان قتل فرزندم، قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم. ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمی دادند و بهانه می آوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود، من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد. بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آنرا به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می-خواستیم؟ من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آنقدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده می ترسد؟
دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، می گفت: به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم. او می گفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را می¬گیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانواده ها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند نه این که در بلاتکلیفی بسر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشت شدگان حفظ میشود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و مـــن قتـــل مظـــلوماً فقـــد جعــلنا لولیــه سلــطانا (اسراء - 33) . البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او می گفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رئیس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بوده ام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه 222 که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم، تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر می رفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود. آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم می گفت: یکی بخر 2 تا ببر.
در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنـا لله و إنـا إلیه راجــعون.
حسین علائی
جمعه، دوم مردادماه سال 1388